کلاغ جار

گل های وحشی اصفهان 4
نویسنده : محمدعلی ابراهیمی - ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۳٠
 


 
 
گل های وحشی اصفهان 3
نویسنده : محمدعلی ابراهیمی - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۳
 

 

 


 
 
گل های وحشی اصفهان 2
نویسنده : محمدعلی ابراهیمی - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٠
 

 

 

 


 
 
گل های وحشی اصفهان 1
نویسنده : محمدعلی ابراهیمی - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٩
 

 

 

با تقدیم احترام


 
 
شوخی با کریم
نویسنده : محمدعلی ابراهیمی - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٤
 

این یک داستان واقعی و کاملا مستنده از شوخی های تلخ روزگار ، زمانی که توطئه و تبانی در زندگی آدمها اتفاق میفته.

 این داستان در مورد کریم و حلیمه است:

و باور بفرمایید هیچ تقلبی در آن صورت نگرفته و همه چیز شفاف و روشن و عیان است فقط این هشدار وجود داره که در پس این داستان و در پایان این ماجرا حقایق تلخی نهفته که به آن هم می رسیم.

 روزی روزگاری ملک خانم و کبری خانم یک نقشه کاملا شیطانی را بر علیه کریم و حلیمه پی ریزی کردند

 به همین خاطر ملک خانم با یک جعبه شیرینی به سراغ کریم رفت

  و کبری خانم هم با یک شاخه گل به سراغ حلیمه رفت

 ملک خانم مخ کریم را در داخل فرقون ریخته بود و کریم هم نمی دانست چه بگوید و چه باید بکند.

 اما کریم خیلی زوده زود خر شد

 اما در آن سوی ماجرا حلیمه مقاومت جانانه ای از خود نشان می داد و به همین خاطر همه دوستان و رفقا جمع شده بودند تا او را نیز خر کنند

 وردها خوانده شد و از رمل و اسطرلابهای فراوانی استفاده کردند

 تا اینکه بالاخره جلسات مشترک آغاز شد

 اما کریم بی نوا نمی دانست که چه باید بکند و کاملا دستپاچه شده بود

 و فقط همین را کم داشت که به نصایح خسته کننده آقا جمال گوش بدهد

 حلیمه هم تحت فشار رفقا قرار گرفته بود و دائما مورد خطاب قرار می گرفت.

اما در همین قسمت داستان بود که کریم نمی دانست خود را در کجای این ماجرا پنهان کند

 جلسات بصورت گسترده و فشرده ادامه داشت و کریم دیگر جیکش هم در نمی آمد

 اما در زمانی که کبری خانم با کریم عکس یادگاری می گرفت و به پاس این پیروزی مثل سرخپوستها در چپق دوستی اش می دمید

 کریم دیگر طاقتش تمام شده بود و می خواست سرش را به دیوار بکوبد

 تا اینکه بالاخره سروکله ماه سلطون خانوم پیدا شد و ایشان طی یک جلسه مفصل کریم را به خویشتنداری دعوت نمودند

 حلیمه هنوز و همچنان در دنیایی از شک و تردید مانده بود

 تا بالاخره همه چیز را پذیرفت

 و همه چیز به خوبی و خوشی پایان پذیرفت

 و سرانجام زمان نگرانی های کریم هم فرا رسید

  روزگار به سرعت می گذشت

 و دیگر آنها نمی دانستند که چه باید بکنند

 

*************** پایان داستان*****************

این مطلب را به مناسبت نزدیک شدن به چهارمین سالگرد فوت پدر عزیزم تهیه کردم .عکسهای فوق را در مهر ماه سال 87 در آسایشگاه صادقیه اصفهان گرفتم زمانی که این انجمن خیریه به پاس نیکوکاری های پدر بزرگوارم حسن آقای ابراهیمی مجلس ترحیمی برای آن مرد نیکوسرشت برگزار کرده بودند. و اشخاص محترمی که در عکسها هستند همگی از سالمندانی هستند که زندگی غریبانه ای را در آنجا داشتند. نمی دانم آیا آنها هنوز در آنجا سکونت دارند و سلامت هستند یا نه اما به هر حال برای همه آنها آرزوی سلامتی و آخر عاقبت به خیری میکنم.

و این سوال را در ذهن خودم می پرورانم که آیا ما آدمها به حد کافی و لازم به فکر سالمندان و کودکانمان هستیم یا نه.


 
 
حیات وحش اصفهان به نفس نفس افتاده است
نویسنده : محمدعلی ابراهیمی - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٢
 

با سلام

در پی خشکسالی اخیر و کاهش شدید نزولات آسمانی و همچنین انتقال آب زاینده رود و نابودی جریان آب و حیات در آن رودخانه ، جانداران در استان اصفهان زندگی غم انگیزی را تجربه می کنند.

زاینده رود که روزگاری پر بود از ماهی و لاک پشت و قورباغه و در فصل های مختلف مامن و ماوای پرندگان مهاجر بود ، دشتهای اطراف اصفهان که روزگاری پر بود از آهو و گاهی یوز پلنگ و گراز و گرگ و کفتار، و کوههای اصفهان که روزگاری شاهد حیات بزهای کوهی بوده امروزه به دلیل فقدان آب و غذا شاهد نفس های آخر زندگی فلاکت بار جانداران هستند و ما انسان ها بی توجه به آینده خود و فرزندانمان و در کمال خونسردی به زندگی ماشینی و بی خاصیت و خالی از هرگونه زیبایی خود ادامه می دهیم.

عکس های زیر نتیجه مشاهدات مستقیم من از طبیعت اطراف شهر اصفهان است که در نیمه اول سال 1390 گرفته ام و با کمی توضیحات تقدیم می کنم.

مهرماه 1390

این تصویر مربوط به نیروگاه  بسیار آلاینده ی اصفهان واقع در غرب این شهر و در پشت رشته کوه غربی اصفهان موسوم به کوه دنبه می باشد

بهار 1390 کوه صفه اصفهان

این هم پرنده مورد علاقه ی من

بهار 1390 کوه صفه اصفهان

تابستان 1390 کوه دنبه

دیدن شغال ترسو از فاصله نزدیک  کمی عجیب به نظر می رسید اما این شغال زبان بسته از فرط گرسنگی در اطراف من چرخ میزد تا شاید ...

 

نمی دونم جویدن لوله ی آبیاری قطره ای چه مفهومی میتونه داشته باشه

روباه زیرک و مکار هنگام غروب روی تخته سنگی در مقابل خورشید لم داده بود اما خیلی زود متوجه یک موجود خطرناک در ارتفاع بالا شد که از اون عکس میگرفت.

پاییز 1390 کوه دنبه

خانواده کوچک روباه ها قبل از غروب آفتاب گشت و گذاری در بین بوته زار داشتند.

در یکی از شبهای سرد زمستان 1389 این سگ زیبا در دل تاریکی به سراغم اومد و تا قله کوه دنبه همراهی کرد اون شب یکی از معدود شبهایی بود که تنها نبودم عکسها و فیلمهای زیادی ازش گرفتم اما چون قصد دارم با این عکس در یک مسابقه شرکت کنمعینکخنده با سایز کوچک گذاشتم.

10 تیرماه 1390 منطقه حفاظت شده کلاه قاضی

بزهای کوهی کلاه قاضی در گرمای تابستان خشک 1390 از فرط تشنگی به شهرک مسکونی بهارستان هجوم برده بودند که توسط شکاربانان و کمک مردم از شهر رانده شدند و در پی سرنوشت نامعلوم خود مجددا راهی کوهها و دشتهای خشک و بی آب و علف  شدند.

 

شهریور 1390 چشمه لاتاریک از کوههای موسوم به شاه کوه در جنوب اصفهان