کلاغ جار

شوخی با کریم
نویسنده : محمدعلی ابراهیمی - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٤
 

این یک داستان واقعی و کاملا مستنده از شوخی های تلخ روزگار ، زمانی که توطئه و تبانی در زندگی آدمها اتفاق میفته.

 این داستان در مورد کریم و حلیمه است:

و باور بفرمایید هیچ تقلبی در آن صورت نگرفته و همه چیز شفاف و روشن و عیان است فقط این هشدار وجود داره که در پس این داستان و در پایان این ماجرا حقایق تلخی نهفته که به آن هم می رسیم.

 روزی روزگاری ملک خانم و کبری خانم یک نقشه کاملا شیطانی را بر علیه کریم و حلیمه پی ریزی کردند

 به همین خاطر ملک خانم با یک جعبه شیرینی به سراغ کریم رفت

  و کبری خانم هم با یک شاخه گل به سراغ حلیمه رفت

 ملک خانم مخ کریم را در داخل فرقون ریخته بود و کریم هم نمی دانست چه بگوید و چه باید بکند.

 اما کریم خیلی زوده زود خر شد

 اما در آن سوی ماجرا حلیمه مقاومت جانانه ای از خود نشان می داد و به همین خاطر همه دوستان و رفقا جمع شده بودند تا او را نیز خر کنند

 وردها خوانده شد و از رمل و اسطرلابهای فراوانی استفاده کردند

 تا اینکه بالاخره جلسات مشترک آغاز شد

 اما کریم بی نوا نمی دانست که چه باید بکند و کاملا دستپاچه شده بود

 و فقط همین را کم داشت که به نصایح خسته کننده آقا جمال گوش بدهد

 حلیمه هم تحت فشار رفقا قرار گرفته بود و دائما مورد خطاب قرار می گرفت.

اما در همین قسمت داستان بود که کریم نمی دانست خود را در کجای این ماجرا پنهان کند

 جلسات بصورت گسترده و فشرده ادامه داشت و کریم دیگر جیکش هم در نمی آمد

 اما در زمانی که کبری خانم با کریم عکس یادگاری می گرفت و به پاس این پیروزی مثل سرخپوستها در چپق دوستی اش می دمید

 کریم دیگر طاقتش تمام شده بود و می خواست سرش را به دیوار بکوبد

 تا اینکه بالاخره سروکله ماه سلطون خانوم پیدا شد و ایشان طی یک جلسه مفصل کریم را به خویشتنداری دعوت نمودند

 حلیمه هنوز و همچنان در دنیایی از شک و تردید مانده بود

 تا بالاخره همه چیز را پذیرفت

 و همه چیز به خوبی و خوشی پایان پذیرفت

 و سرانجام زمان نگرانی های کریم هم فرا رسید

  روزگار به سرعت می گذشت

 و دیگر آنها نمی دانستند که چه باید بکنند

 

*************** پایان داستان*****************

این مطلب را به مناسبت نزدیک شدن به چهارمین سالگرد فوت پدر عزیزم تهیه کردم .عکسهای فوق را در مهر ماه سال 87 در آسایشگاه صادقیه اصفهان گرفتم زمانی که این انجمن خیریه به پاس نیکوکاری های پدر بزرگوارم حسن آقای ابراهیمی مجلس ترحیمی برای آن مرد نیکوسرشت برگزار کرده بودند. و اشخاص محترمی که در عکسها هستند همگی از سالمندانی هستند که زندگی غریبانه ای را در آنجا داشتند. نمی دانم آیا آنها هنوز در آنجا سکونت دارند و سلامت هستند یا نه اما به هر حال برای همه آنها آرزوی سلامتی و آخر عاقبت به خیری میکنم.

و این سوال را در ذهن خودم می پرورانم که آیا ما آدمها به حد کافی و لازم به فکر سالمندان و کودکانمان هستیم یا نه.