کلاغ جار

تصادف شاخ به شاخ با دوچرخه
نویسنده : محمدعلی ابراهیمی - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٥
 

چند وقت پیش مطلبی داشتم با عنوان شهری پر از جنون که شامل چند عکس و چند شرح حال در مورد حوادثی بود که در آن روز دیده بودم. در آن مطلب اشاره کردم به این موضوع که جنونی غریب، شهر و اجتماع ما را فرا گرفته که بیشتر در روابط اجتماعی و بخصوص در ترافیک شهر به وضوح خود را به رخ می کشد.

روز شنبه 91/10/30 برای باری دیگر شاهد جنون بودم اما اینبار خودم هم قربانی جنون شدم. ماجرا از این قرار بود که ساعت 1 بعد از ظهر در خیابان میرزا طاهر با سرعت 20 کیلومتر در ساعت در حرکت بودم که پسر 14 ساله دوچرخه سوار از خط مخالف خارج شد ، به سمت من آمد و با سرعت زیاد به جلوی ماشین من کوبید ، سپس با سر به داخل شیشه آمد ، شیشه را شکسته و بر روی سقف ماشین پرت شد و در نهایت دوباره به جلوی ماشین برگشت و به زمین افتاد.

اولین خبر خوب صدای داد و فریاد پسرک بود که مقداری از روی ترس و مقدار بیشتری از روی درد بود ، و خبر خوب دیگر اینکه پسر موبایل می خواست تا به مادرش خبر بدهد و این کار را نیز خیلی زود انجام داد. روزهای بعد با خودم فکر می کردم که اگر او بیهوش شده بود و بی حرکت بر روی زمین مانده بود چه حال بدی پیدا می کردم و خدا را شکر کردم که رحم فرمود.

اما خبر بد اینکه خون و موهای پسرک در لا به لای شیشه های شکسته مانده بود ، خون از پیشانی او می پاشید ، صورتش را خیس خون می کرد ، پاهایش از درد می لرزید و ضربان قلبش روی هزار بود. خانم های جوانی که همانجا و روبروی مدرسه ابتدایی منتظر بچه هایشان بودند و صحنه را کامل دیده بودند همگی گریه می کردند. مردها نیز دست و پایشان را گم کرده بودند و تا مدتی جلو نمی آمدند.

در روزهای بعد و با گذشت زمان باز هم بیشتر خدا را شکر کردم که حضرت عزرائیل این بار هم لطف فرمودند و به یک گوشمالی ساده بسنده کردند و البته برای اینکه این بار هم ماجرا را برای من ، بدون خون و خونریزی تمام کردند ، شرمنده شدم.

پسری سوم راهنمایی با وزنی بالغ بر 95 کیلو با یک چرخ کوهستان و با سرعت 50 کیلومتر در ساعت در خیابان در حال بازی است و این بازی با حرکتی جنون آمیز به پایان میرسد و برای مدت زیادی پسرک را از ادامه بازیگوشی هایش دور کرد.

پدر و مادر پسر ظرف چند دقیقه در صحنه حاضر شدند و آشوب وحشتناکی به پا شد. از اقبال نیک من پیکان وانتی که در جلوی پسر ترمز کرده بود تا از سرعت گیر رد شود و باعث شده بود که پسر کنترل دوچرخه را از دست بدهد و به خط مخالف فرار کند ، همسایه ی این خانواده بود و با توضیحات خود به پدر و مادر پسرک اطلاع داد که من در این صحنه کاملا بی گناه بودم و در هنگام برخورد هم ماشین من کاملا متوقف بوده. نه خط ترمزی و نه خط قرمزی هیچ چیز بر علیه من نبود جز اینکه در زمانی نامناسب در مکانی نامناسب قرار گرفته بودم و خوب باید تاوان آن را هم پس می دادم.

در شرایطی که شرح آن رفت نگاهی به رفتار پلیس و قانون خیلی مایوس کننده است و در این مورد ، اجتماع چنان بی رحم است که در تصادفات جرحی در درجه اول کروکی و پیدا کردن مقصر ملاک نیست و آن که سالم است ولو مقصر نباشد گناهکاری بالقوه است مگر با رضایت مجروح. پلیس شهر چه از نوع کلانتری و چه از نوع راهنمایی اش چنان مشغول و پر کار است که هیچ کاری را با ظرافت و دقیق انجام نمی دهد .

در کنار اتاق افسر نگهبان بازداشتگاهی وجود دارد که چندین جوان هر یک با یک پتو بر روی موکتی اوقات را سر می کنند و دوربین مدار بسته تصاویر آنها را بر روی مانیتور افسر نگهبان نمایش می دهد. مادری به سختی تلاش می کند تا مجوز بگیرد و در ملاقاتی کوتاه چیزی به جوان معتادش در بازداشتگاه برساند که با اخراج از سوی رییس کلانتری روبرو می شود و حضور عبرت آموز ما در کلانتری با حضور پدر پسرک و اعلام رضایت از سوی او تمام می شود و کار ما به دادسرا ارجاع می شود.

پلیس راهنمایی و رانندگی در حالی که برای رانندگان متخلف جریمه های پنجاه و صد هزار تومانی می نویسد با بی سیم به دنبال پلیس موتور سواری می گردد که از صحنه تصادف ما بازدید کرده و در نهایت اطلاع می دهد که وی از چند خیابان آن طرف تر در حال حرکت و نوشتن جریمه برای ماشین های دوبله است و پس از نیم ساعت به ما خواهد رسید. من نیز در این فاصله بدون داشتن کروکی و اطلاع از نظر پلیس به راهروهای پیچ در پیچ دادسرا رفتم و حکم آزادی خودروی توقیف شده ام را گرفتم.

در خلال آن هفته ی به یاد ماندنی ، کار ما با رضایت تمام شد و در پایان ماجرا ، درد ورنج بسیار برای پسرک ، نذر و نیازهای خانواده اش برای او و انگشتی به دهان برای من باقی ماند. انگشت به دهان به این خاطر که چرا هر چه بیشتر احتیاط پیشه می کنم ، دیو سیاه و زشت عجله را از زندگانیم دور می کنم و صبر و حوصله و خویشتن داری پیشه می کنم باز هم نیاز به تذکر و گوشمالی پیدا می کنم. من که دیگر می دانم فاصله مرگ تا رگ گردن انسان از مو باریکتر است و خیلی های دیگری در شهر هستند که نمی دانند پس چرا این درس باز هم برای من تکرار می شود.

متاسفانه مستندات بیشتری بخصوص از دوچرخه و مجروح حادثه نتوانستم تهیه کنم اما امیدوارم تا همین حد هم برای دوستان عزیزم عبرت آموز باشد.