/ 4 نظر / 94 بازدید
karimadib

مینشینی سینه کش کوه زیبا و پر شکوه صفه و از آنجا به درخت وکلاغ مینگری و قار قار خوش آهنگ این پرنده ی خوش خبر را میشنوی که در سرتاسر کوه تا دامنه آن کش میآید و حالا باور میکنی که اصولا کلاغها سیصد سال عمر میکنند و شاید هیچگاه زاینده رود را اینطور خشک و بیروح ندیده باشند !!! karimadib19.blogfa.com

محمدرضا

در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غر غر می کردندکه این چه شهری است که نظم ندارد . حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت . نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیک سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد. ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود ، کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد. پادشاه در ان یادداشت نوشته بود : "هر سد یا مانعی میتواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد"

شهروحش(gooran)

بادرود برشما دوست عزیز، وبلاگ شما لینک شد [گل]

نگاهی به طبیعت

به امید روزهای خوش و پر از پرنده چقدر این میوه های پر برکت جای مناسبی برای دیدن خانواده توکاهاست [چشمک]