تصادف شاخ به شاخ با دوچرخه

چند وقت پیش مطلبی داشتم با عنوان شهری پر از جنون که شامل چند عکس و چند شرح حال در مورد حوادثی بود که در آن روز دیده بودم. در آن مطلب اشاره کردم به این موضوع که جنونی غریب، شهر و اجتماع ما را فرا گرفته که بیشتر در روابط اجتماعی و بخصوص در ترافیک شهر به وضوح خود را به رخ می کشد.

روز شنبه 91/10/30 برای باری دیگر شاهد جنون بودم اما اینبار خودم هم قربانی جنون شدم. ماجرا از این قرار بود که ساعت 1 بعد از ظهر در خیابان میرزا طاهر با سرعت 20 کیلومتر در ساعت در حرکت بودم که پسر 14 ساله دوچرخه سوار از خط مخالف خارج شد ، به سمت من آمد و با سرعت زیاد به جلوی ماشین من کوبید ، سپس با سر به داخل شیشه آمد ، شیشه را شکسته و بر روی سقف ماشین پرت شد و در نهایت دوباره به جلوی ماشین برگشت و به زمین افتاد.

اولین خبر خوب صدای داد و فریاد پسرک بود که مقداری از روی ترس و مقدار بیشتری از روی درد بود ، و خبر خوب دیگر اینکه پسر موبایل می خواست تا به مادرش خبر بدهد و این کار را نیز خیلی زود انجام داد. روزهای بعد با خودم فکر می کردم که اگر او بیهوش شده بود و بی حرکت بر روی زمین مانده بود چه حال بدی پیدا می کردم و خدا را شکر کردم که رحم فرمود.

اما خبر بد اینکه خون و موهای پسرک در لا به لای شیشه های شکسته مانده بود ، خون از پیشانی او می پاشید ، صورتش را خیس خون می کرد ، پاهایش از درد می لرزید و ضربان قلبش روی هزار بود. خانم های جوانی که همانجا و روبروی مدرسه ابتدایی منتظر بچه هایشان بودند و صحنه را کامل دیده بودند همگی گریه می کردند. مردها نیز دست و پایشان را گم کرده بودند و تا مدتی جلو نمی آمدند.

در روزهای بعد و با گذشت زمان باز هم بیشتر خدا را شکر کردم که حضرت عزرائیل این بار هم لطف فرمودند و به یک گوشمالی ساده بسنده کردند و البته برای اینکه این بار هم ماجرا را برای من ، بدون خون و خونریزی تمام کردند ، شرمنده شدم.

پسری سوم راهنمایی با وزنی بالغ بر 95 کیلو با یک چرخ کوهستان و با سرعت 50 کیلومتر در ساعت در خیابان در حال بازی است و این بازی با حرکتی جنون آمیز به پایان میرسد و برای مدت زیادی پسرک را از ادامه بازیگوشی هایش دور کرد.

پدر و مادر پسر ظرف چند دقیقه در صحنه حاضر شدند و آشوب وحشتناکی به پا شد. از اقبال نیک من پیکان وانتی که در جلوی پسر ترمز کرده بود تا از سرعت گیر رد شود و باعث شده بود که پسر کنترل دوچرخه را از دست بدهد و به خط مخالف فرار کند ، همسایه ی این خانواده بود و با توضیحات خود به پدر و مادر پسرک اطلاع داد که من در این صحنه کاملا بی گناه بودم و در هنگام برخورد هم ماشین من کاملا متوقف بوده. نه خط ترمزی و نه خط قرمزی هیچ چیز بر علیه من نبود جز اینکه در زمانی نامناسب در مکانی نامناسب قرار گرفته بودم و خوب باید تاوان آن را هم پس می دادم.

در شرایطی که شرح آن رفت نگاهی به رفتار پلیس و قانون خیلی مایوس کننده است و در این مورد ، اجتماع چنان بی رحم است که در تصادفات جرحی در درجه اول کروکی و پیدا کردن مقصر ملاک نیست و آن که سالم است ولو مقصر نباشد گناهکاری بالقوه است مگر با رضایت مجروح. پلیس شهر چه از نوع کلانتری و چه از نوع راهنمایی اش چنان مشغول و پر کار است که هیچ کاری را با ظرافت و دقیق انجام نمی دهد .

در کنار اتاق افسر نگهبان بازداشتگاهی وجود دارد که چندین جوان هر یک با یک پتو بر روی موکتی اوقات را سر می کنند و دوربین مدار بسته تصاویر آنها را بر روی مانیتور افسر نگهبان نمایش می دهد. مادری به سختی تلاش می کند تا مجوز بگیرد و در ملاقاتی کوتاه چیزی به جوان معتادش در بازداشتگاه برساند که با اخراج از سوی رییس کلانتری روبرو می شود و حضور عبرت آموز ما در کلانتری با حضور پدر پسرک و اعلام رضایت از سوی او تمام می شود و کار ما به دادسرا ارجاع می شود.

پلیس راهنمایی و رانندگی در حالی که برای رانندگان متخلف جریمه های پنجاه و صد هزار تومانی می نویسد با بی سیم به دنبال پلیس موتور سواری می گردد که از صحنه تصادف ما بازدید کرده و در نهایت اطلاع می دهد که وی از چند خیابان آن طرف تر در حال حرکت و نوشتن جریمه برای ماشین های دوبله است و پس از نیم ساعت به ما خواهد رسید. من نیز در این فاصله بدون داشتن کروکی و اطلاع از نظر پلیس به راهروهای پیچ در پیچ دادسرا رفتم و حکم آزادی خودروی توقیف شده ام را گرفتم.

در خلال آن هفته ی به یاد ماندنی ، کار ما با رضایت تمام شد و در پایان ماجرا ، درد ورنج بسیار برای پسرک ، نذر و نیازهای خانواده اش برای او و انگشتی به دهان برای من باقی ماند. انگشت به دهان به این خاطر که چرا هر چه بیشتر احتیاط پیشه می کنم ، دیو سیاه و زشت عجله را از زندگانیم دور می کنم و صبر و حوصله و خویشتن داری پیشه می کنم باز هم نیاز به تذکر و گوشمالی پیدا می کنم. من که دیگر می دانم فاصله مرگ تا رگ گردن انسان از مو باریکتر است و خیلی های دیگری در شهر هستند که نمی دانند پس چرا این درس باز هم برای من تکرار می شود.

متاسفانه مستندات بیشتری بخصوص از دوچرخه و مجروح حادثه نتوانستم تهیه کنم اما امیدوارم تا همین حد هم برای دوستان عزیزم عبرت آموز باشد.

/ 4 نظر / 133 بازدید
الهام

می دونستی می تونی از این وبلاگت در آمد داشته باشی. به من هم یه سر بزن

مهدی

سلام, اگه از طرفدارهای بازی و گیم هستی. به من هم یه سر بزن

محمدرضا آقاابراهیمی

سلام. خدا را شکر که از نظر مرگ و میر و جراحت به خیر گذشت. تکلیف خسارت ماشین تو چی میشه؟

علیرضا آقاابراهیمی

سلام. من که در استفاده از دوچرخه دقت می کنم ولی این پسره خدا بهش رحم کرده، اگر بازم بخواد همین طوری ادامه بده دفعه ی بعد کارش تمومه. [متفکر]